راز زندگی
 
 

چه ظریفانه است خلقت قلب آدمی:

 

                              به کلامی میشکند.

 

                                          به لحنی میسوزد.

 

                                                   به نگاهی جان میگیرد

 

                                                                   و به یادی می تپد.

 

[ یکشنبه بیست و نهم تیر 1393 ] [ 14:5 ] [ رها ]

سلام خدا جون. اینی که اینجا نشستم و دارم با خیال راحت حرف دلمو مینویسم بدون ترس و دلشوره، ترس از اتفاق، یه اتفاق بد. این یعنی اینکه من فقط باید شکرگزارت باشم.

تو این ساعت یه کمی اونطرفتر از خونه ما یه سری انسان هست که فقط به جرم پرستش تو به جرم مسلمون بودنشون و به جرم.... نمیدونم به چه جرمی، اما دارن نابود میشن. خدا جون هستی. داری میبینی. نذار بخاطر حماقت یه سری انسانهای بد، یه عالمه بچه های بی گناه کشته بشن. خدا جون، خسته ام. از همه دردام گذشتم، وقتی دارم میبینم که دردای بدتری هم هست تو همین لحظه و تو همین ساعت.

خدا جونم پناهشون باش. مثل همیشه. فقط یه چیزیو میدونم که ما آدما دیگه طاقت نداریم. خسته ایم از این همه ظلم. پس کی میاد اون منجی که تقاص همه رو از این نامسلمونا بگیره.

به حق این شب عزیز در ظهور آقا تعجیل بفرما.

[ چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393 ] [ 19:43 ] [ رها ]

 

دگر نمیگویم:

 

گشتم نبود، نگرد نیست.

 

بگذار صادقانه بگویم: گشتم.

 

اتفاقا بود. فقط مال من نبود!

 

بگذار دیگری بگردد. لابد مال اوست...

 

[ دوشنبه بیست و سوم تیر 1393 ] [ 11:54 ] [ رها ]

هوای خانه چه دلگیر میشود گاهی

                                  از این زمانه دلم سیر میشود گاهی

                                                                     عقاب تیز پر دشتهای استغناء

                                                                                                  اسیر پنجه تقدیر میشود گاهی

صدای زمزمه ی عاشقان آزادی

                              فغان و ناله شبگیر میشود گاهی

                                                                  نگاه مردم بیگانه در دل غربت

                                                                                         به چشم خسته من تیر میشود گاهی

مبر زموی سپیدم گمان به عمر دراز

                           جوان زحادثه ای پیر میشود گاهی

                                                       بگو، اگر چه به جایی نمیرسد فریاد

                                                                                           کلام حق دم شمشیر میشود گاهی

بگیر دست مرا آشنای درد بگیر

                          نگو "چنین و چنان" دیر میشود گاهی

                                                    به سوی خویش مرا می کشد چه خون و چه خاک

                                                                                            محبت است که زنجیر میشود گاهی

 

 پ.ن: دلم بدجور هوای شهرمو داره.

[ سه شنبه هفدهم تیر 1393 ] [ 4:25 ] [ رها ]
طاعات قبول.

[ یکشنبه پانزدهم تیر 1393 ] [ 21:1 ] [ رها ]

طاعات قبول.

گرم بود هوا. تب داشت انگاری. تشنم بود امروز. اما اذیت نشدم. بعدازظهری رفتم بیرون واسه کاری. یه لحظه یه جا وایساده بودم تا وقتش برسه و برم. یه پسری اومد و بهم گفت خاله باطری میخری؟

گفتم: باطری احتیاجم نمیشه.

- خاله بخر دیگه.

- عزیزم لازم ندارم آخه.

- خب بخر چی میشه مگه؟

- چقدر میدی؟

- چهار تا 2500.

- گرون نمیدی؟

- شما 2000 تومن بده.

- باطریت خالی باشه چی؟

- یعنی میگی من پول حلال نمیبرم خونه؟

- منظور بدی نداشتم. ببخشید.

- نمیخری؟

- درس میخونی؟

- میرم نهضت...

- چقدر سواد داری؟

- زیاد ندارم. اول و دومو خوندم.

- قول میدی درس بخونی؟

- سخته آخه. نمیشه با این اوضاع درس خوند. درس بخونم که چی بشه؟

- هم درس بخون. هم کار کن...

- نمیخری؟

- پول ندارم آخه. زیاد میگی.

- خب دوتا ببر 1000 تومن.

و این گفتگو ادامه دارد.

خودمو گذاشتم جای اون. اومدم خونه. تلویزیونو زدم. ماه عسل سه تا بچه آورده بود به عنوان مهمان. یکی دستمال میفروخت تو چهارراه. یکیش تو یه تراشکاری کار میکرد و گاهی دوغ درست میکرد و میفروخت. و یه دختری که به گفته خودش بیسکبیت میفروخت.شاخ درآوردم اصلا. ماجرای من و باطری فروش؟ مهمان احسان علیخانی؟ فکر کنم واسه همینه که الان سرم درد میکنه. واسه اینکه هی به خودم میگم رها اگه باطری نمیخریدی ازش الان چه حسی داشتی؟

نمیدونم این روزا چرا اینطوری میشه... خدایا کمکشون کن.

برم یه چیزی بخورم و جون بگیرم. بلکه مغزم کار کرد...

 

[ شنبه چهاردهم تیر 1393 ] [ 21:1 ] [ رها ]

طاعات قبول.

چه روز بی معنی شروع کردم امروز. بی هدف و بی کار. اصلا خوشم نیومد از امروزم. ولی از یه چیزی خیلی خوشحالم، که اصلا گناه نکردم. چه حس خوبیه اینکه بدونی در برابر شیطان قدرتی داری بی نظیر.

اتفاق خاصی برام نیفتاد. پس حرفی هم نیست برا نوشتن.

.

.

.

.

.

حالا وقت چیه؟؟؟ خب معلومه، افطار...

[ جمعه سیزدهم تیر 1393 ] [ 21:1 ] [ رها ]

طاعات قبول.

خدارو شکر روز خوبی بود. صبح یه بارون شیکی بارید که حسابی دلمو خنک کرد. مرسی خدا جون. 

اتفاقی برام افتاد که هیچوقت فراموشم نمیشه. نزدیک بود بیچاره شم. نزدیک بود همه زندگیمو از دست بدم. هرچند مقصر من نبودم. اما اگه اون اتفاق می افتاد تا عمر داشتم حس و حال اون لحظه و صحنه اتفاق از ذهنم بیرون نمیرفت. یه صحنه کوچولو تصور کنید با موتوری که دوتا سرنشین داره. فکر کنید یهویی و واقعا هم یهویی از یه جایی که هیچ آدم عاقلی ازش نمیاد بیرون اونم خلاف اونم به سمتی که جدول بلوار باشه و راه فراری برای موتور نباشه، وای تصورش دیوونه ام میکنه. غیر ممکنه که به خودش اجازه داده باشه با جون خودشو دوستشو با زندگی من بازی کنه.

دلم میخواست میموندمو هرچی دلم میخواست بارش میکردم. اما زبونم روزه بود. از شکر خدا ترمز به موقع عمل کرد. از شکر خدا سرعت عملم خوب بود. از شکر خدا به موقع فرمونو پیچوندم. خداجون شکرت. خداجونم خیلی دوستت دارم. ماه رمضون و.....

وای خدا پاهام همه سست شده بود. زدم کنار. 5 دقیقه تحمل کردمو نفس عمیق کشیدم و خداروشکر کردم. این اتفاق یه چیزی میخواست بگه. میخواد بگه: رها همه آرامشی که داری به مویی بنده... تا خدا نخواد برگی از درخت نمیفته. همه اتفاقات زندگیت هر چقدر بد بوده باشه دلیلی بوده برای رسیدن به خدا. اونم پله به پله. سعی کن پله هارو درست بری بالا...

با اجازه برم یه چیزی به این بدن نیمه جون برسونم...

[ پنجشنبه دوازدهم تیر 1393 ] [ 21:1 ] [ رها ]

طاعات قبول.

بهتر بودم امروز از شکر خدا. هم معده ام. هم دلتنگیم. هم... بی خیال. این نیز بگذرد.

امروز یه کمی بیشتر از روزای قبل کار داشتم. بیرون از خونه البته. توی خونه که کارم بخور و بخوابه.

صبح با دوستان یه سر رفتیم بیرون. یه چند جا کار داشتیم. تو مسیرمون یه فروشگاه بود، با اصرار دوست جون رفتیم یه نگاه به وسیله هاش انداختیم. رفتیم یه دوری توش زدیم و دست خالی به علت گرون بودن اجناس برگشتیم. همون لحظه دیدم یه آقایی دست خانمشو گرفته و برده تو سوپر مارکتی و خیلی شیک و مجلسی در یخچالو باز کردن و دوتا بستنی یخی از توش درآوردن و شروع کردن به خوردن. من خودم که اهل بستنی یخی نیستم. مزه هاشو هم نمیدونم چیه؟ اما آدم که تشنه اش باشه با دیدن هر چیز خنکی تشنه تر میشه. اما راستش اینبار اصلا تشنه ام نشد با دیدن بستنی یخی ها.

امایه فکر اومد تو ذهنم. درسته که ما انسانهای آزادی هستیم. اما همین انسانها وقتی از آزادی حرف میزننیم حتما شناختیمش. کسی هم که آزادی رو شناخته حتما حرمت رو هم میشناسه. خریدن بستنی یخی بی حرمتی نیست به روزه و روزه دار. بلکه خوردن بستنی یخی تو انظار یه کمی بی حرمتیه. اینطور نیست به نظر شما؟ حرمت این ماهو نگه داریم. که کوچیکترا به ما نگاه میکنن...

چه حال خوبیه نماز بخونی و بعدش روزه اتو وا کنی...

 

[ چهارشنبه یازدهم تیر 1393 ] [ 21:1 ] [ رها ]
طاعات قبول.

بارون میباره. جاتون خالیه.خیلی... هوا قشنگتر و خنکتر از دیروزه.

نمیدونم اینکه بشینم تو خونه و کاری نکنم تا روزه باطل نشه، این اصل روزه داریه یا اینکه به کارای روزمره ام برسم و هوای گناهایی که ممکنه مرتکب بشمو داشته باشم؟

در هر صورت تا بعدازظهر خونه بودم. جز کمی دلگیری از یکی دو نفر فکر نکنم گناه دیگه ای کرده باشم. عصر هم با دوستان رفتیم به یه مهمونی کوچولوی شش نفره.

جمع دوست داشتنی هستن. با بگو بخند و کمی درد دل سرو ته قضیه رو هم آوردیمو برگشتیم.حالا هم که اینجامو دارم خاطره امو مینویسم. نمیدونم چرا؟ اما یه حسیه که منو ناخودآگاه میکشونه اینجا.

حالا دیگه پاشم برم شکر خدا بجا بیارمو به سنت مهم روزه داری بپردازم: افطار...

 

 

پ. ن: آبجی خانم کجا باهات بحرفم؟ مگه نگفتی کنکورتو دادی میای؟

[ سه شنبه دهم تیر 1393 ] [ 21:1 ] [ رها ]

طاعات قبول.

امروزم گذشت. از دیروز خنک تر بود هوا. بارون اومد کمی. دلم گرفته بود، رفتم خرید کردم تا حواسم پرت شه. یه تی شرت و یه شلوار صورتی خریدم. هوس جوونیامو کردم یهویی.مگه من چمه؟ دل ندارم؟

اما ای داد... هر کاری میکردم این حواسه پرت نشد که نشد. یه سی دی رایت کردم. پر از آهنگای باحال. همه غمگین. کلا یه جورایی خودآزارم.

معده ام هنوزم همونجوریه. فقط معده نیستا. از گلوم شروع میشه تا معده... احساس ضعف دارم. نمیتونم توصیفش کنم. شاید شبیه رخت شویی تو دله که بعضی وقتا میگیم.

.

.

.

.

.

.

برم افطار کنم. انشاله که همه چی درست میشه. فعلا بای تا های.

 

 

 

 

 

[ دوشنبه نهم تیر 1393 ] [ 21:1 ] [ رها ]

اولین روز از ماه رمضان برام خیلی سخت بود. نه گرسنه ام شد و نه تشنه.

اما معده ام اذیتم میکرد. هیچوقت روزه داری اذیتم نکرده بود. فکر کنم دیگه دارم پیر میشم.

الانم که دارم این پست رو مینویسم از اذان بیست دقیقه ای گذشته و من هنوز افطار نکردم.

اول نماز بعدش وبلاگ و بعد هم افطار. اینطوری بهتره.

چشام به موبایلم خیره موند و خبری نشد. هیچ خبری...

باید با نگرانیم چه میکردم؟ هیچی. جز صبوری کار دیگه ای از دستم برنمیومد.

اما دلیلی جز... نمیبینم. عبور از همه این اتفاقات سخته.دلم گرفته. بدجور.

 


ادامه مطلب
[ یکشنبه هشتم تیر 1393 ] [ 21:7 ] [ رها ]
 

یه جاهایی، یه روزایی و یه لحظه هایی میاد که باید عبور کنی.

عبور کنی از زیر گذرهای زندگی. اما هیچکس نمیدونه واسم چقد سخته.

نمیخوام.........................

[ جمعه ششم تیر 1393 ] [ 23:37 ] [ رها ]
 

 

سلام دوستان عزیز

نمیدونم تو پست درد دل با آقا جون از حرفای من چه برداشتی کردید. اما یکی از دوستان عزیز که نظرشون برام خیلی مهمه و محترم با کامنتی نظرشون رو بهم گفتند:

*<<سلام این نوشته و درد و دل خلاف توحید و قرانه و این باید با خالق باشه نه غیر خدا
خداوند اینو شرک نامیده
--
ما باید اظهار شرمندگی خود رو به خدا بگیم از گناهان نه غیرخدا
خداست حی و قیوم هست>>*

 

خیلی فکر منو مشغول کرده. ناراحتم از اینکه شرک گفته باشم. پس لطف کنید و همه اتون نظرتون رو برام بنویسید. حتی اگر برای اولین بار به وبم سر زدید.

و اما جواب من به دوست عزیزم:

**من از نظری که شما برام گذاشتید ناراحت نشدم. از اشتباهی که احیانا ناخواسته مرتکب شدم ناراحتم. و امیدوارم شما هم از حرفای من ناراحت نشید که نظر خودم و نیتمو مینویسم. با توجه به اینکه خداوند قبل از "عمل" به "نیت" بنده هاش نمره میده.

نمیدونم، واقعا آیا حرفای من شرکه؟ مگرغیر از اینه که حضرت مهدی "عج" امام عصر ماست؟ مگر معتقد به وجود مبارک ایشون نیستیم؟ مگر ایشون رو بخاطر پاک بودن و معصوم بودنشون نمیتونیم واسطه ای قرار بدیم برای شفاعت؟ واسطه ای بین خودمون و خدای خودمون؟ اینکه من تو این پست با امام زمان درد دل کردم درد دل با شریک خدا نبوده. چون مقامشون مقام خدایی نیست. چون مخلوق است و مخلوقی که وجودش رو از خالقش داره شایستگی پرستیدن نداره. اما شایستگی دیگری جز خدایی دارد که منو شمای نوعی اون شایستگی رو نداریم. شایستگی معصومیت.شایستگی وساطت.شایستگی یه عمر طولانی گرفتن از خدا. نمیدونم، شاید بازم بفرمایید که این حرفا هم شرکه. اما من هیچ شریکی برای خدا قائل نشدم و نمیشم. که بعد خدا فکر کنم اول خود منم که میدونم ته ته دلم چیه؟ حالا شاید به اشتباه بیان بشه. به علت کمبود سواد...که اگر خدای ناکرده شرکه من از همینجا از خدای بخشنده بخششی میخوام عظیم. و اما...

در قرآن که هم من و هم شما بهش اعتقاد و ایمان داریم آمده است:

                                      بسم الله الرحمن الرحیم    

  قل هو الله أحد           الله الصمد                    لم یلد و لم یولد                       و لم یکن له کفوا أحد

 بگو خدا یکیست     خدا بی نیاز است     نه زاده است و نه زاییده شده است      هیچکس همتای او نیست

با توجه به آیه << لم یلد و لم یولد>> تنها اوست که نه زاییده شده کسیست و نه کسی را زاییده.

من، بنده گنه کار خدا و نه مشرک او، در این پست فقط تولد موجودی رو تبریک گفتم که از پدر و مادری شبیه ما زاییده شده. دقیقا مثل ولادت ما. تنها تفاوتش با ما در اینه که اون معصومه فقط بخاطر عزتی که نزد خدا داره ولی ما.... و اگر باهاش درد دل کردم چون معتقد به اینم که امام عصر ماست. و فکر نکنم توقع زیادی داشته باشم ازش که باهام قهر نکنه. درسته که ما بخاطر گناهانمون باید در مقابل خداوند زانو بزنیم و توبه کنیم. اما فکر نکنم شرمندگی بخاطر گوش نکردن به حرفای معصومین در قبال امامی که یه جورایی میشه گفت سرپرست ماست گناه باشه و شرک محسوب بشه.

مطمئنم با حرفای من بیشتر از بیست جا توصیه میکنید که اینو نگید شرکه. شاید و شاید شما درست بفرمایید. چون یحتمل مطالعات شما در این باب بیشتر از بنده است. اما اینو مطمئنم که هیچ شرکی تو حرفام و تو دلم نبوده که اگر چنین باشه من شایستگی زندگی رو ندارم.

بیشتر از این حرف زدن یقینا درست نیست و احتمال این هست که من بخاطر کم اطلاع بودنم و استفاده از کلماتی نامناسب شمارو به اشتباه بندازم. امیدوارم تونسته باشم منظورمو بیان کرده باشم.**

دوستان عزیز نظر یادتون نره لطفا. برام خیلی مهمه. روز و روزگار خوش.

 

[ پنجشنبه بیست و دوم خرداد 1393 ] [ 22:26 ] [ رها ]
 

 

آقا جون سلام.

حالتون خوبه؟ خوش میگذره؟ یاد ما نمیکنید یا نمیخواید که یادمون کنید؟ آقا جون نگاه به منو امثال من نکنید. خیلیها هستن که خوبن. گناهی ندارن. مهربونن. تو همه لحظات به یادتونن. نه مثل من که فقط هروقت دلشون بگیره یاد شما بیافتن. به اونا نظر کنید آقا. هرچند من همیشه دلم گرفته است. اما لحظاتی که غصه ندارم نه اینکه دوستون نداشته باشم، نه، اما انقدر تو خوشیم غرق میشم که یه جورایی...... .

آقا جونم، تولدتونه. نمیدونم شما صاحبخونه اید و ما مهمون شماییم یا شما مهمون ما؟ اما فرقی نمیکنه. ما آدما اونایی که میگیم دوستتون داریم، یه جشن گرفتیم براتون. کاری نمیکنیم فقط واسه رضایت دل خودمونه. چه شما مهمون ما باشید و چه ما مهمون شما، مطمئنم که نمیپسندید این جشنو. چون فقط یه امروزه. تعارف نداریم با هم. جشن که تموم شه، همه چی تموم میشه.

میدونم که نمیپسندید این جشنو. چون یه سری از دعوتیهای این جشن یه جوری میان تو مراسم که شمارو معذب میکنن. نمیتونید سر بالا بیارید و حداقل به بقیه نظر بندازید. یه جورایی با ظاهر نه چندان خوب، با باطنی نامهربون، با نیتی...... .

آقا جون من شرمنده ام. بخاطر همه گناهایی که خواسته و ناخواسته مرتکب شدم. بخاطر شادیهای که یاد شما نبودم. بخاطر ظاهر خوب و باطن بدم. بخاطر همه چی شرمنده ام. یه اینبارو سرتونو بالا بیارید و نگاهم کنید. محتاج نگاهتونم آقا جون. بخاطر من نه. بخاطر اونایی که تو این جشن هستن و دلشون پاکه. سرتونو بالا بگیرید و نگاهم کنید.

نگاه کنید تو چشام و ببینید که چقدر دوستتون دارم. اما فقط بلد نیستم ابراز کنم. شما بزرگید به بزرگواریتون منو ببخشید. دوریتون خسته ام کرده. از این دنیا خسته ام. از بی محبتیش خسته ام. از همه بی عدالتیش خسته ام. از اینکه هر کسی به فکر خودشه... از اینکه اعتماد مرده... از اینکه غصه ها سر دیگران خالی بشه... از اینکه فکر کنیم همه خوشبختن و ما نیستیم... از اینکه پشت چراغ قرمز یه پسری لنگون لنگون بیاد و بخواد به زور دستمال کاغذیشو بفروشه و روت نشه بگی نمیخوام... از اینکه کرایه باشه 450 و پونصدی بدی و بقیه اش برنگرده دستت...

تازه اینا کوچیکاشه ها. خجالت میکشم بقیه اشو بگم. مثلا خجالت میکشم بگم دختر 15 ساله یه چیزایی رو میدونه و تجربه کرده که... خجالت میکشم بگم پسر بیست ساله به خانم سی و پنج ساله پیشنهاد دوستی میده... خجالت میکشم بگم همون خانم یه گوشی پنهونی دستش داره بدون اینکه شوهرش بدونه...

.

.

.

.

.

وای آقا جون... خجالت میکشم بگم. خسته ام. از همه اینا. از همه اشون... دلم تنگه آقا جون. بدجورم تنگه. میدونم که فقط شما درمونشی. فقط مسکن دردم شمایی و نگاهتون. یه نگاه بهم بندازید آقا جون. شما اگه دست منو نگیرید فاتحه همین یه ذره خوبی منم خونده است. کمکم کن...

 

 

با همین روی سیاهم میخوام بگم:

 

تولدتون مبارک بهترین آقای دنیا.

 

 

 

[ پنجشنبه بیست و دوم خرداد 1393 ] [ 9:48 ] [ رها ]
 

 

همیشه هم قافیه بوده اند، سیب و فریب.

همانند سیبی که آدم و حوا را فریب داد...

و حالا، همه با هم میگوییم سیب

و دوربین های عکاسی را فریب میدهیم

تا پنهان کنیم اندوهمان را پشت این لبخند مصنوعی...

 

 

[ دوشنبه نوزدهم خرداد 1393 ] [ 22:10 ] [ رها ]
 

خجسته باد زیبا مبعثی که

با *اقرا بسم ربک * آغاز

و با *انا اعطیناک الکوثر* بیمه

   و با *الیوم اکملت لکم دینکم * جاودانه

شد.

 

[ دوشنبه پنجم خرداد 1393 ] [ 21:46 ] [ رها ]
 

 

بیقرار رفتن و دور شدن از این آشوبیست که در جانم برپاست.

 

اما نمیابد دشتی که بتواند با پلکهایی بسته و خیالی آسوده

 

قدم در آن بگذارد و در چاه نیفتد

 

کودک ناتوان دلم...

 

 

[ جمعه دوم خرداد 1393 ] [ 16:52 ] [ رها ]

 

 

شهادت بزرگ بانوی دشت کربلا رو

با تأخیر خدمت دوستان عزیزم تسلیت میگم.

 

 

[ جمعه بیست و ششم اردیبهشت 1393 ] [ 22:0 ] [ رها ]


      بابایی همه امیدم به تو و نگاهته. همیشه باش.



[ دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1393 ] [ 9:33 ] [ رها ]

تجدید قوا...

       فعالیت مغز...

           و کمی فسفر...

                  دلتنگی...

                     اما...
 
                        فعالیت مغز...

                            وباز هم دلتنگی...

                                     تا اطلاع ثانوی...

[ یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1393 ] [ 14:49 ] [ رها ]

بر درخت زنده


              بی برگی


                        چه غم؟!


  وای بر احوال


             برگ بی درخت...

                                                                                                         "محمدرضا شفیعی کدکنی"
[ چهارشنبه هفدهم اردیبهشت 1393 ] [ 8:59 ] [ رها ]


همه دنیا رو سرم خراب شد انگاری. دل تنگم، تنگتر شد وقتی میون انتخاب دوتا با ارزش موندم. همیشه برام سوال بوده که آخرش چطوریه؟ اما نمیدونستم اینجوریه. حوصله ندارم. نمیتونم بنویسم. کیبورد و دکمه هاش تو چشام رژه میرن. باورم نمیشه. هنگم. امروز قاطی ام. حالم خوش نیست. راستی شنبه امتحان دارم. با همون استاد بداخلاقه. حالا من چطوری درس بخونم؟ چطوری تمرکز کنم؟ چه باحال... تازه تصمیم گرفته بودم که برنامه ریزی کنم. هه...

راستی "هه" یعنی چی؟ یعنی خنده از ته دل؟ یا یه لبخند مصنوعی؟ یا دردی از ته دل؟ یا شاید هم بغض؟ اوووف نمیدونم. نمیدونم "هه" یعنی چی؟ نمیخوام که بدونم. حالم خوش نیست. ببخشیدا  ولی فکر کنم دارم چرند میگم. فکر نمیکنم و مینویسم. هر چی میاد به مغزم تایپ میکنم. فقط میخوام خالی شم. اما نمیشه. هر چی میگم فایده نداره. اشکمم که امونمو بریده. حالم خوب نیست. باید برم بیرون. باید برم با همدم تنهایی هام بگردم. بعدشم بیام اینجا. تو کنج تنهاییم. دور از چشم همه، اشکایی که بیرون نریختم و نصفه موندو رو بالشت بیچاره خالی کنم. من چمه؟ چه مرگمه خداااااا؟

امشب شب آرزوهاست...

بقیه حرفام میمونه تو دلم. میرم و میام مینویسم. دیگه طاقت ندارم بشینم اینجا. دلم واسه پویا بیاتی میسوزه. حس میکنم گلوش درد گرفت انقدر خوند این بغض لعنتی رو. میرم که یه کمی گلو تازه کنه....

فعلا بای تا های

..........


...........


...........


...........


های

ساعت 13 برگشتم خونه. هوا ابریه. دم کرده. یه کمی آفتاب هستا اما بیشتر ابریه. دل آسمون هم مثل دل خودمه. قاطی کرده. اومدم دیدم سجاده مامانم پهنه داره نماز میخونه. امروز روزه گرفته. اما من تشنه ام. میرم غذامو میخورم. بطری آبو از یخچال در میارم و به قول شاعرا لاجرعه مینوشم. مینوشم و مینوشم. بغضم نمیذاره آب راحت از گلوم بره پایین. عیب نداره. مهم اینه که زبونم خنک شه. آخییییش. چه باصفاست نعمتت خدا جون. چه بی ریاست محبتت. چی بی منته.

خدا جون یه چیزی میخوام ازت. همون چیزی که همیشه آرزوم بوده. خودت میدونی چیه. اما اینبار سفارشی میخوام. بهم میدیش؟ یعنی راستش بهتره بگم بهش میدیش؟ خدا جونم امشب از ته دلم آرزو دارم. مثل همیشه: اول ظهور آقا . دوم شفای مریضا. سوم.... چهارم....

یه صحنه هست تو این فیلما که یکی ناراحته میره یه جای دور مثلا بام تهران، یا تو کوه، یا لب دریا، یا چمیدونم خیلی جاهای دیگه... بعد بغضشو از ته دلش فریاد میزنه. همیشه میگفتم چقدر سخته الکی فریاد زدن. اما الان سختتره وقتی نمیتونم فریاد بزنم. بام تهران میخوام. یه قله کوه میخوام.  دلم میخواد برم لب دریا... فریاد بزنم: خدااااااا

انتخابت کردم به قیمت هر چیزی که سخته. به قیمت غصه اش. به قیمت عذابش. دلتنگیش. بی خوابیش. نخندیدن و بغض داشتن. به قیمت سردردایی بی پروفن و نگاه کردن به چیزی که هیچوقت نیست......

به قیمت غرورم انتخابت کردم. کمکم کن. تنهام نذار. تنها بودن سخته. کمکم کن.

حرفام مونده. اما بالاخره باید تموم شه. مثل هر چیز دیگه ای. اما اینو بدون که هنوز حرفام تموم نشده. شاید نوشتم شاید هم ....


در آستان جانان ما را گذر ندادند

گر زلف یار دیدی، جانا به یاد ما باش.

دوستان آرزوی خوشبختی دارم واسه تک تکتون.

دلشاد و لب خندون و پاینده باشید.


[ پنجشنبه یازدهم اردیبهشت 1393 ] [ 9:39 ] [ رها ]


 

      امیدم را مگیر از من خدایا خدایا خدایا

       

                          دل تنگ مرا مشکن خدایا خدایا خدایا

            

                               من دور از آشیانم سر به آسمانم بی نصیب و خسته

                  

                                           ماندم جدا زیاران از بلای طوفان بال من شکسته

         

                  از حریم دلم رفته رنگ هوس، درد خود به که گویم در درون قفس

    

            وه که دست قضا بسته بال مرا، روز و شب زگلویم ناله خیزد وبس

 

   میزنم فریاد هر چه بادا باد، وای از این طوفان وای از این بیداد



[ یکشنبه هفتم اردیبهشت 1393 ] [ 21:14 ] [ رها ]


مامانم نمیدونم چقدر، اما دوستت دارم.




[ شنبه سی ام فروردین 1393 ] [ 17:43 ] [ رها ]


گاهی دلت از زنانگی میگیرد. میخواهی کودک باشی.

دختر بچه ای که به هر بهانه ای به آغوشی پناه میبرد

و آسوده اشک میریزد.

زن که باشی باید بغضهای زیادی را بیصدا دفن کنی...

 

صبورترین موجود خدا

                    پیشاپیش روزت مبارک.

[ چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 ] [ 14:16 ] [ رها ]


گاه میتوان برای دوست چند سطری سکوت نوشت.

تا در خلوت هر طور که خواست آن را معنی کند...


س ک و ت.....س ک و ت.....س ک و ت....

س ک و ت.....س ک و ت.....س ک و ت....

س ک و ت.....س ک و ت.....س ک و ت....

س ک و ت.....س ک و ت.....س ک و ت....



و چه زیباست اگر...


 

 

[ پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393 ] [ 13:55 ] [ رها ]

سورة الشمس

بسم الله الرحمن الرحيم

وَالشَّمْسِ وَضُحَاهَا (1) وَالْقَمَرِ إِذَا تَلَاهَا (2) وَالنَّهَارِ إِذَا جَلَّاهَا (3)

وَاللَّيْلِ إِذَا يَغْشَاهَا (4)وَالسَّمَاء وَمَا بَنَاهَا (5) وَالْأَرْضِ وَمَا طَحَاهَا (6)

وَنَفْسٍ وَمَا سَوَّاهَا (7) فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا (8) قَدْ أَفْلَحَ مَن زَكَّاهَا (9)

وَقَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا (10) كَذَّبَتْ ثَمُودُ بِطَغْوَاهَا (11) إِذِ انبَعَثَ أَشْقَاهَا (12)

فَقَالَ لَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ نَاقَةَ اللَّهِ وَسُقْيَاهَا (13)

فَكَذَّبُوهُ فَعَقَرُوهَا فَدَمْدَمَ عَلَيْهِمْ رَبُّهُم بِذَنبِهِمْ فَسَوَّاهَا (14)

وَلَا يَخَافُ عُقْبَاهَا (15)


[ سه شنبه نوزدهم فروردین 1393 ] [ 20:52 ] [ رها ]


سلام دوستای گلم.

امیدوارم که به همتون خوش گذشته باشه و تعطیلات بدون دغدغه ای رو سپری کرده باشید و پر انرژی و آماده واسه ساختن یک سال خوب دیگه.

خیلی دلم میخواد برنامه ریزی سال جدید همیشه واسه اولین روز سال باشه. اما همیشه نمیشه. چون یا مسافرتیم و یا بخاطر آب و هوای قشنگ شهرمون مهمون داریم و حسابی سرمون شلوغه. امسال عید هم مثل سالهای قبل بی برنامه گذشت.

اما امسال یه سال دیگه است. میخوام دیگه بی برنامه نباشم. امروز اولین روز کاریه. باید زودتر از این واسه زندگی روزمره خودم قانون میذاشتم. اما بازم دیر نشده. استراحت بسه. هر چی تنبلی و نا امیدیه باید بره کنار. باید مثل یه انسان عاقل و بالغ فکر کنم. هر چقدر هم که غم و غصه جلو پاهام سنگ بندازه. من باید برم جلو. باید این سنگهارو هرچقدر سنگین باشه از جلو راهم بردارم و بذارم کنار. من میتونم. همونطوری که تا الان تونستم. من روی غصه و شکست رو کم میکنم. خیلیها هستن که حسرت یه لحظه جای من بودنو دارن، مثل خود من. جایی که من هستم جای خیلی سختی نیست. اون خیلیها هم میتونن باشن. پس منم میتونم جای دیگران باشم. مگه نه؟

این تغییر و این تحول یه برنامه میخواد و یه اراده. که از خدا میخوام کمکم کنه. که فقط بهم امید بده. بعدش همه تلاشمو میکنم تا به اونجایی که میخوام برسم:


ادامه مطلب
[ شنبه شانزدهم فروردین 1393 ] [ 16:1 ] [ رها ]


میخوام تلاش کنم سال خوبی داشته باشم. برام دعا کنید.


ادامه مطلب
[ دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392 ] [ 22:21 ] [ رها ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

ميخواهم شاد زندگي كنم به اميد فردائي موفق